تبليغاتX
دوست داشتنیها
▪ موفقیت؟
قانونمندی‌ها برای خلق دستاوردها.
▪ پول؟
ابزاری ارزشمند برای رسیدن به دنیای معنویت و عشق.
▪ زندگی؟
زیباترین واژه‌ای که خدای مهربان برای انسان قرار داده.
▪ ترس؟
علف هرزی در باغچه ذهن.
▪ شکست؟
تجربه.
▪ خدا؟
زیباترین واجب‌الوجود هستی و عاشق‌ترین موجود جهان.
▪ تلخ‌ترین و شیرین‌ترین خاطره شما؟
تلخ‌ترین سقوط خرمشهر که خودم شاهد آن بودم، و شیرین‌ترین هم روز سوم خرداد که خرمشهر را پس گرفتیم و من اولین خبرنگاری بودم که وارد شهر شدم.
▪ زندگی در مسیر کمال؟
نوعی زندگی که هر روزش بهتر از روز قبل باشد.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 13:28  توسط الهه | 
مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.

 فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت.
و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.

***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 21:56  توسط الهه | 
سلام

واقعا فکر می کنی مردم برا چی انقدر می ترسن؟ از حرف مردم؟ از همه چیز ولی نمی دونن اون ترسا فقط زاییده خیال خودمونه. الان واقعا مامان بابا چرا می ترسن؟ می دونی خود منم خیلی موقع ها شده که ترسیدم و همون موقع ها بوده که همه چیزمو از دست دادم. جدیداْ از هیچی نمی ترسم حرفمو می زنم به قولی از هر چیزی می ترسی باید بری تو دلش.

جدیدا از هیچی ترسم نمی گیره. راستی از امروز شروع کردم به خود سازی.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 21:56  توسط الهه | 
سلام

واقعا فکر می کنی مردم برا چی انقدر می ترسن؟ از حرف مردم؟ از همه چیز ولی نمی دونن اون ترسا فقط زاییده خیال خودمونه. الان واقعا مامان بابا چرا می ترسن؟ می دونی خود منم خیلی موقع ها شده که ترسیدم و همون موقع ها بوده که همه چیزمو از دست دادم. جدیداْ از هیچی نمی ترسم حرفمو می زنم به قولی از هر چیزی

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 21:55  توسط الهه | 

سلام مهربونم

نمی دونم کجایی یا اصلا من هنوز تو فکرتم یا نه؟ یا اصلا اجازه دارم تو فکرت باشم یا نه؟ چیزی که از بین رفته اون حس نیاز دوست داشتن ما دو تا به هم هست. چند روز بود سعی کردم بهت فکر نکنم واقعا موفق هم شدم. بد نیست آدم می تونه به یکی فکر نکنه اما به واقعیت چی به اونم می شه فکر نکرد؟ واقعیت احساس من و تو چی بود. سکوت تو و گریه من برای چی بود؟ گذشتن از هم برای چی بود؟ زندگی که می گذره داره خوبم می گذره برای جفتمون ولی تو این مدت آیا با خودمون خلوت کردیم؟ چی می خواستیم و چی شد؟ چه جوری اون موقع از هیچی نمی ترسیدیم؟ الان چی هر کدوم فقط به این فکر می کنیم که یکی ر جایگزین کنیم؟ آیا می تونیم جایگزین های خوبی رو پیدا کنیم؟ ما چی مثل قبل می شیم؟ علت صبوریمون چیا هست؟ حس من به تو حس چی بوده آیا ما هم داریم می شیم مثل همه آدما یعنی ما هم تو دروغ اونا داریم شریک می شیم؟ زندگی چه معنایی داره؟

چرا وقتی دیدم داری می ری کاری نکردم؟ تو چی چرا کاری نکردی؟ آرمشمون با چیه و کیه؟ آیا آرامش داریم یا نه؟ کاش یه بار منو واقعا شناخته بودی و یه بار باهام درد دل می کردی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 22:6  توسط الهه | 
سلام

چرا حس و حالی برا کارای اینجوری ندارم. یعنی تصمیمم درسته؟ یعنی راه درستی می خوام ژیش بگیرم؟ یعنی آدم باید چی کار کنه؟ هدفهام چی ان تو زندگی؟ گوشه گیری نسبت به یه سری آدم؟ دیگه دلم نمی خواد اشتباه کنم. ولی مگه می شه؟ مگه من آدم کاملی هستم؟ نمی خوام نه می خوام. خدایا من نمی دونم تا حالا چی کردم و کیا دوستم بودن کیا نبودن.

من کجای کارم اشتباه ؟ چرا هیچ وقت خودم رو محق اشتباه نمی بینم؟ چرا الان که این همه دارم ژول میدم نمی خونم ژس؟ حالم داره بهتر میشه. امروز که نرفتم خیلی بهتر شدم. دیگه نمی خوام از چیزی بترسم. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 21:36  توسط الهه | 

سلام

نمی دونم چرا استرس دارم. دلم نگران نیستا ولی دلش می خواد زودتر همه چیز درست شه. همیشه برای شروع بی تابم. این بارم همین نمی دونم چرا ته دلم خیلی امید داره به این موضوع. فعلا که خبری نیست . نه جواب زنگ نه جواب اس ام اس. می دونی انگار دلم می خواد دوباره دقیقه 90 باشم چرا من همیشه اینجوری ام. همه اش تو ذهنم میاد که عالیم ولی هنوز که حتی شروع نکردم. فقط یه کتاب خریدم.

شروع خوبیه مگه نه؟ کاش همین الا جواب بده. باید برم سراغ جمله تاکیدی. ترس نباید به من چیره بشه. نه ترس ندارم دوست دارم زودتر به هدف برسم.

منتظر یه چیزی هستم. اگه این جور بشه یه موفقیت می تونم اسمش رو بذارم. یه واقعیت رو می خوام بگم اونم اینه که دیگه ترسی از هیچی ندارم. امروز داشتم به دو سال پیش و جریانات شرکت فکر می کردم . چه جوری سوء تفاهما منو از همه دور کرده بود. به این نتیجه رسیدم که خیلی آدم الکی حساسی بودم. خوشحالم که حساسیتم کمتر شده. خیلی خوبه . می بالم به خودم واقعا . کاش می شستم خودم شروع میکردم. ولی نه می خوام کامل شروع کنم. راستی امروز برا ژیلا یه کادو ناز خریدم.

یه حسایی تو درونم داره فریاد می کنه. راستی یه موفقیت رو بگم الان حدود یک هفته ای می شه که به اونجا سر نزدم.

خدایا به خاطر خیلی چیزا باید ازت تشکر کنم. اولیش خونواده خوبه . سلامتی.  کار خوب . زندگی خوب . دوستای خوب. اراده عالی. و به خاطر این حس جدید که توم پیدا شده از لحاظ کاری و به خاطر این حس آرامش و آسوده ای که بالاخره بهم دادی. انگار ترس رو از وجودم برداشتی ممنونم ازت به قول آزاد مرد مرسی.

آبتین کی قراره کلاس رو می ذاره؟ موفق می شم؟ حتما فردا خودش می زنگه وگرنه دادش باید بگه چی کار کنم.

یه حس عجیب دیگه اینکه انگار از هیچ کس هیچ چیزی از ناراحتی تو دلم نمونده. هر وقت اگه به یاد کسی بیافتم دعاش می کنم.

باید کتاب چهار اثر رو به کار ببندم. سحر ها رو هم باید پا شم. ورزش باید بکنم. اون کارم که باید انجام بدم. باید به فکر یه شخص عالی باشم. البته نه اون باید به فکر من باشه. تلفن از پی بل بود.

خدایا برای اینکه بهترین رو برام می فرستی ازت ممنونم. باید خودم رو به تقدیر بسپارم ولی بی ترس و بدون هیچ واهمه ای.

به آنچه پیش روی من است با اعجاب می نگرم.

راستی دلم برا دکتر خیلی تنگ شده. یه ایمیل باید براشون بزنم. می دونی همیشه بیان احساس رو پاچه خواری می دونستم اما الان برآورده شدن نیاز روحم می دونم. چیزی که نیاز دارم از بقیه به دست بیارم رو باید خودم ببخشم.

امروز دکتر آزمندیان هم می گفت آدما باید دفتر موفقیت داشته باشن. و از موفقیت هاشون بنویسن. منم می خوام آدم موفقی باشم و خودم رو کنکاش کنم.

موفقیت این چند روزم این بوده که خودم رو پیدا کردم. جز خود آدم کسی نمی تونه به خودش کمک کنه شاید همه سنگ صبورت باشن ولی اول و آخر خودتی..........

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 23:19  توسط الهه | 

چرا از اینکه در تعامل باشم دارم خسته می شم. احساس می کنم به یه چیز دیگه ای نیاز دارم. احساس می کنم به تنهایی برا اینکه خودم رو بشناسم نیاز دارم نه اینکه ساکت باشم نه فقط به تغییر نیاز دارم. به تحول به یه چیز جدید به یک موفقیت. دیگه دوست ندارم تو جنگولک بازیا شرکت کنم. از بازتاب حرفها خوشم نمیاد. دلم می خواد یه مدتی تو آرامش سر کنم. یه مدتی به چیزای الکی که دور و برمه نگاه نکنم .

این حالت خوبه یا بد نمی دونم فقط می دونم خسته نیستم دیگه اتفاقا پر نیاز بدنم روحم جسمم. چرا من اینجوری شدم آخه نیاز منو چی می تونه جواب بگه. با دوستا نشستن. نه!!!!

نیازم با خوشی های اینجوری جوابگو نیستش. با چی تغییر می کنم. از چی می خوام فرار کنم. به چی می خوام برسم. به چه موضوعی می خوام برسم. از کی می خوام چی یاد بگیرم با کی می خوام همنشین بشم. یه موقع هایی آدم اینجوری می شه ولی این حالت اسمش چیه؟ حالت خوبیه یا حالت بد.

حتی دلم می خواد نه انگار روحم آرومه ولی تشنه یه چیزیه عطش داره عطش چی؟ از چی خوشش میاد که براش بیارم فقط می دونم افکارم رو نمی تونم به خیلی ها بگم . حتی به خودم.

چرا دنبال پیشرفتم. چرا بیشتر نیاز دارم با خودم حرف بزنم. یعنی من ضعیفم که مثلا امروز نظرمو پاک کردم نه به نظرم ضعف نیست. حوصله challenge رو ندارم. چی شده منو. نمی دونم. چرا شدم تشنه آموختن از کی با کی؟ من باید هدفامو مشخص کنم برا تغییر به تعیین هدف نیاز . دوست دارم یه مدتی از جمع ها دور باشم. تو بحثا نظاره گر باشم. انگار حرف خانم قریب رو تازه دلم می خواد اجرا کنم ولی دیگه علتش اون نیست. علتش چی می تونه باشه آخه.

کاش دیگه دنبال علت نگردم هدفم رو ادامه بدم فقط. می خوام ادامه بدم این بار ولی بتورت می شه نمی دونم چی رووووووووووووووووووووووووووووووو.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 22:50  توسط الهه | 

دعوت امام محمد غزالی از برادرش برای اقامه نماز

حکایت کشتی جنگی و فانوس دریائی

نامه آبراهام لینكن به آموزگار پسرش

آیا خدا با بندگان خود سخن می‌گوید؟

تجربه عقابها در طوفان زندگی اشان

چرا بعضی مواقع؟؟

شرح داستان شیخ صنعان

مشكلات نیز از راه‌های ( بهانه‌های) ارتباط و گفتگو با خداست

زندگی شگفت‌انگیز و الهام‌بخش

خرچنگ

گزیده‌ای از پند و اندرزهای لقمان حکیم به فرزندش

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 12:4  توسط الهه | 

مورچه ها در سراسر دنیا دیده می شوند و تعدادشان بسیار زیاد است وليكن  زندگی مورچه ها سرشار از  فلسفه است و بیایید با هم چند نمونه از آن را مرور کنیم و بیندیشیم و ..............

مورچه ها:

1.بسیار پرتلاش اند.

2. راههای گوناگونی را جستجو می کنند.

3. از مانع عبور می کنند؛ هر اندازه بزرگ یا خطرناک باشد.

4.اگر عبور از مانع ممکن نباشد، مانع را دور  می زنند.

5. تا به هدفشان نرسند، دست از راه رفتن بر نمی دارند ؛ حتي در سر بالائي هاي مسير  مي افتند ولي دوباره ادامه ميدهند و بيشتر سعي و تلاش ميكنند .

6. بااحتیاط اند.

7. اتحاد دارند؛ هیچ کدام تنها با دشمنان نمی جنگند.

8.زندگی دستجمعی دارند و هیچ مورچه ای تنها زندگی نمی کند.

9. با هم  و در کنار هم و با تقسیم کاری شگفت انگیز زندگی می کنند.

10. روح صرفه جویی دارند؛ آنها هیچ وقت تمام آذوقه زمستانی را نمی خورند و همواره در لانه خود غذای چند سال آینده را آماده دارند. با این روش، در زمستان سرد و سخت، غذای کافی دارند.

11. عاشق آفتاب اند. در زمستان، هنگامی که هوا آفتابی می شود، آنان بیدرنگ از لانه گرم خود بیرون می آیند.

12- در اثر ممارست آنقدر ورزيده شده اند كه گويند قويترين موجود روي زمين است زيرا كه چندين برابر وزن خود را ميتوانند از روي زمين بلند كند .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 11:49  توسط الهه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دستمال كاغذي به اشك گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
يك كم از طلاي خود حراج مي‌كني؟
عاشقم
با من ازدواج مي‌كني؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي!
تو چقدر ساده‌اي
خوش خيال كاغذي!
توي ازدواج ما
تو مچاله مي‌شوي
چرك مي‌شوي و تكه‌اي زباله مي‌شوي
پس برو و بي‌خيال باش
عاشقي كجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال كاغذي، دلش شكست
گوشه‌اي كنار جعبه‌اش نشست
گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد
در تن سفيد و نازكش دويد
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذي مچاله شد
مثل تكه‌اي زباله شد
او ولي شبيه ديگران نشد
چرك و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌هاي كاغذي
فرق داشت
چون كه در ميان قلب خود
دانه‌هاي اشك كاشت.

نوشته های پیشین
مرداد 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان